کی از آن کندذهنهای اجاقکور به مادرم گفت: این همیشه داره با دخترها لاس میزنه. خب، معلوم است که از دخترها خوشم میآمد. از چهچیزی باید خوشم بیاید؟ از جدول ضرب؟ از نطقهای جنابعالی در عید شکرگزاری که روح آدم را پژمرده میکند؟ از اینکه دو تختهپاککن را به هم بکوبم که خاک گچشان را بگیرم؟
***
در یازدهسالگی یاد گرفتم چطور سوار قطار شوم و خودم را به شهر محبوبم در آن طرف رودخانه برسانم و پول توجیبیام را در عرض یک روز در منهتن خرج کنم .... هیچوقت نمیتوانستم دختری را با خودم به منهتن ببرم، در نتیجه گاهی دوستم اندرو با من میآمد. اندرو هم علاقهای به دنیای نمایش پیدا کردهبود و بچهی خوشقیافهای بود که پدر و مادرش پول و پلهای داشتند و حسابی لوسش میکردند. خیلی از من لوستر بود. آنقدر لوس که در بیست و چند سالگی بعد از آنکه زندگی واقعی به رویش لبخند زد، خودش را از پنجره پرت کرد پایین.
کتاب ماه آیندهی این کارگروه "برخوردها در زمانه برخورد" اثر ابراهیم گلستان است، عزیزان علاقهمند میتوانند جهت اطلاع از تاریخ جلسهی نقد و بررسی و هماهنگی، از طریق شناسه اعلام شده با دبیر کارگروه ارتباط برقرار کنند.
@sarehmi