سارنگ: [دست از گوشهای خود برمیدارد] بله چهارراه شلوغیه، برای کسی که سالهاست چهارراه شلوغ ندیده. و راستش درست نمیدونم کدوم این چهارچرخههاست که ... [صحنهیاران بانگ بوق باری هجده چرخ بر میآورند.]
خیال میکنین تنها اتفاق این نمایش باریِ هجده چرخیه که قراره سر این چهارراه منو زیر بگیره؟ نه. اتفاقهای دیگهیی هم هست؛ مثل پیدا کردن کوچه باغی که دیگه وجود نداره! یه باغ بزرگ با دیوارهای کاهگلیِ ریخته و توش خونهیی نیمهسنگچین؛ با تیرهای سقف و بارون خورِ حلبی که روزی بوده و حالا نیست ...
یعنی همینه؟ همینجا که هوا توش ایستاده؟ چهارراهی با چراغ راهنمایی و خط کشی عابر پیاده و یه وجب گلکاری تُنک خشکیده، که شبیه دهن کجی به باغیه که بود!