جوانهی لوبیا مثل جوجهای درآمده از تخم، بیرون میآمد. آن جوانه شکل گیاه نبود. شبیه موجودی واقعی بود. به مار کوچکی میمانست که سرش به یک طرف خم شده و سه تا برجستگی کوچک مثل دوتا چشم و یک دهان داشت. کمی بعد آن سر کوچولو شروع میکرد به لرزیدن. مثل بچهای که بخواهد اولین قدمهایش را بردارد اما هنوز پایش آنقدر توان ندارد که وزنش را تحمل کنند. آن وقت بود که پدر میلهای نازک را در زمین فرو میکرد و آن جوانهی کوچولو بهش تکیه میداد و کمکم به آن میپیچید و آنقدر به آسمان نزدیک میشد که میتوانست اسرار باغی را که دورش دیوار کوتاهی کشیده بودند بفهمد. پشت آن دیوارها چیزی جز جنگ نبود، اما آن کلهی کوچولو جنگ را نمیشناخت و چیزی از آن نمیدانست.