حمیدرضا افشاری، دبیر انجمن افراز، گزارشی از فعالیتهای انجمن و ملی شدن مجوز فعالیت آن و امکان گرفتن نمایندگی در استانها داد و در پی آن، آذر افشاری به نمایندگی از انجمن شاهنامهخوانی گَنزکنامه، که در شهرستان تختسلیمان (تکاب) فعال است و به تازگی نمایندگی انجمن افراز در استان آذربایجان غربی را بر عهده گرفته، متنی در معرفی تاریخ و فرهنگ شهر کهن شیز یا گنزک خواند. گفتنی است، انجمن شاهنامهخوانی "گنزکنامه" اوایل اردیبهشت ۱۴۰۰ انجمن تاسیس شد و تاکنون فعالیتهای چندی در حوزهی شاهنامهخوانی (بزرگسالان و کودکان) و کتابخوانی (در حوزهی شناخت اسطورهها و تاریخ ایرانزمین) و نیز فعالیتهای محیطزیستی داشته است.
مرا عهدیاست با شادی / که شادی آنِ من باشد
مرا قولیاست با جانان / که جانان جانِ من باشد.
به نام حضرت دوست که هر آنچه میرود ارادت اوست.
درود و ادای احترام حضور حاضران فرهیخته و شادباش این روز خجسته که شیرینترین بهانهی دیدار ما با شما نازنینان گشت.
اینجانب آذر افشاری به نمایندگی از انجمن شاهنامهخوانی گنزک تکاب به مدیریت سرکار خانم میترا قرنی، مفتخرم ضمن قدردانی و سپاس از حاضران، و ویژهتر اساتید نازنین که کلام و گفتار گرانسنگشان همچون رودی در جان تشنهی ما جاری شد، و همچنین سپاس از آقایان، برادران محترم افشاری که دقایقی از آن مجلس پربار را کرامت کرده به ما بخشیدهاند.
من از دیار زردشتم، خورشیدی که نه از شرق، بلکه از جان مغربزمین بر آسمان گیتی تابید؛
من از تبار شاهان نیکآیین و دادپیشهام و تبارنامهام توقیعِ تأیید تاجوَرانی است که بر فراز سربلندترین کوههای سرزمینم، همصحبتِ آفتاب روشنند؛
آن آزاده سروهای راستقامت که سایهی نور و سرورشان، روز تا روز، از همیشه تا هنوز بر سر مردمان باقی است؛
و نام و یاد نیکشان بر گسترهی کشتزارهای سرسبز دیرینهشهر شیز، این دشت فراخ که دریاچهی ایزدبانوی آب را به امانت در آغوش فشرده است، و حتی بر کلبههای کاهگلین و دیوارهای فروریختهی آن عمارت آسمان عماری همیشه هست؛
من به روایت آن شاعر شکوه و حماسه، فاتح قلعههای فخر تاریخ بودم و شاهد شهرهای شوکت قرن؛
من مسافر آن شهر غریب شکوه و سکوتم که رهاورد سفرم ندای غریبانهی اوست که از کوچه پسکوچههای متروک تاریخ به گوشم میرسد که حتی سنگها و کوههای خستهاش را تاب آن پژواک نبود؛
من از سرمستی نوشانوش چشمههای جوشان و گنجهای ناب آذرگشسب میآیم، اگر چه آتشکدهاش خاموش اما در دل من به روشنی میفروزد؛
من از میعادگاه آن شیخ بزرگ اشراق میآیم که از غار تا قاف بند از حصار جان و بال و پر روح برمیگسلد و عقل سرخش همچون شکوفهها و غنچههای بهاری در دشت آگاهیم گسترده است؛
من از دیار آتورپاتکانام که یادگار سواران و گندآورانیاست چون آتورپات که نامش بر فراز نامم میدرخشد؛
من از تاریک روشن آن دهلیزهای طولانی تاریخم که گوش هوش به کنج تالارهای گوشوارهایاش سپردهام و هم از تاریخشان نیوشیدهام و هم از اندرزهای جاوید چون مینوی خرد جام تا جام نوشیدهام؛
من از آن دیار دیرینهام که سینهی صخرههای سکوتش زخمی به جفای کندوکاو این قرن سیمانی است، اما روایتگری امانتدار و راستگو از شهنشاهنامهها از کیومرث این بنیادین نهاد آدمی تا کیخسرو تا سهرابها، تا سیاوش و تا همهی تاجوران مهتابنشان؛
من امروز رسول روایت این تاریخ اخترنشانم که در کالبد گوهرین شاهنامه از زبان آن اصیل دهقانزاد و حکیم هوشیار چنین بیگزندِ باد و باران قامت افراشته است؛
اگر چه وصف این کتاب عزیز همچون شهد و عسل گوارای کام جانم میشود اما میدانم که در حضرت عاشقان و سخنشناسان و نازکاندیشان زیره به کرمان بردن است و اطالهی گفتار؛
آنگاه که حکیم دانا را با هر نسلی سخنی نو و گفتاری تازه است، من نیز از مسافتی دور به اشتیاق دیدار و همصحبتی شما خردمندان آمدهام تا منادی شوق و عطش فرزندان و جوانان شهرم باشم که دست در دست یاری بزرگان نهم و خورشید اندیشهشان را بر فراز آسمانِ شهرم برفروزانم.
باشد که شما نازنینان نسل جوان را در رسیدن به آرمانیترین اهداف و شناساندن این تاریخِ جواهرنشان و این کلام خورشیدآستان یاری کنید و دریابید.
میستاییم این زمین را، میستاییم آن آسمان را، میستاییم روانهای مردان پیرو راستی را، میستاییم روانهای زنان پیرو راستی را در هر سرزمینی که زاده شده باشند، مردان و زنانی که برای پیروزی آیین راستی کوشیدهاند، میکوشند و خواهند کوشید.
با احترام شادیتان پایدار و دلهاتان استوار!