ساعت لنگری سرسرا در ذهنم گفت دنگ، دنگ، دنگ، و دوازده بار نواخت. برف درشتی میبارید، خروسها هم بیموقع شروع کرده بودند، چنان از ته دل میخواندند که انگار دارند کسی را صدا میزنند. و خواندن خروس در نیمه شب معنای خوبی نداشت. گفتم «چه اهمیت دارد؟» به تندی و با مهارتی عجیب شال گردن را جلو بینیام گرفتم و آن بوی جاودانه را به درون کشیدم. در آینه خانهای بیدار شدم که هیچوقت در آن زندگی نکرده بودم، خانهای که کاج بلندی وسط حیاطش بود و لای شاخههاش پر از کلاغ سیاه موقر بود. چرا بوی خاک میدادم؟ شاید اگر از چوب ساخته شده بودم، حالا بوی کاج میدادم، و شاید اگر شال به گردنم نبود، هیچ بویی نمیدادم.