نشست تداوم اندیشه سیاسی ایرانشهری در سده‌های میانه در خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد

نشست تداوم اندیشه سیاسی ایرانشهری در سده‌های میانه، عصرگاه پنجشنبه سوم آبان‌ماه، در تالار فردوسی خانه اندیشمندان علوم انسانی، با حضور جمعی از ایران‌دوستان برگزار شد. در این نشست که به بهانه همایش بین‌المللی هزاره خواجه نظام‌الملک طوسی برنامه‌ریزی شده بود، دکتر ناصر تکمیل همایون، مورخ، جامعه‌شناس و استاد تاریخ، دکتر حمید احمدی، استاد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، و دکتر شروین وکیلی، جامعه‌شناس و پژوهشگر تاریخ به سخنرانی پرداختند. در زیر خلاصه‌ای از این نشست را می‌خوانید:


ابوالفضل رجبی، دبیر نشست:

سالی که در آن به سر می‌بریم، در تقارن با زمان و زمانه‌ای که عنان تدبیر در عمل و نظر از کف رفته می‌نماید و از خرد و اندیشه ایرانی جز به راز سخن نمی‌رود، و دشمن، خشکسالی و دروغ برجان ایران چیره گشته، هزارمین سال زاده شدن مردی است که به یاری خرد، و با نیروی قلم خویش برگ زرینی را بر دفتر کهن‌سال تاریخ ایران افزود.

‏   در روزهایی که به تعبیر عطاملک جوینی باد بی‌نیازی خداوند آغاز به وزیدن گرفته و سامان سخن گفتن از میان رفته بود، در طوفان کین و خروش سواران بیابان‌گردی که در پی ترک‌تازی، جز از غارت و سوختن از خویش برجای نمی‌گذاشتند، خالق سیاست‌نامه، ابوعلی حسن بن علی بن اسحاق، مشهور به خواجه نظام‌الملک در طوس چشم به جهان گشود.

 

پیام دکتر روحالله اسلامی، دبیر همایش بینالمللی هزاره خواجه نظامالملک طوسی:

امسال هزارمين سال تولد خواجه نظام‌الملک طوسی سياست‌مدار، اندرزنامه‌نويس و اديب ايران است. اگر هر کشوری يک هويت رساله‌ای انديشه‌ای، در باب مملکت‌داری و حکومت‌مندی ارائه کرده باشد که قابليت تدريس و تفسير در سطح بين الملل را داراست (به عنوان مثال، لوياتان هابز نماينده انگلستان، شهريار ماکياول نماينده ايتاليا، روح القوانين منتسکيو نماينده فرانسه، و هنر جنگ سون تسو نماينده چين باشد) نماينده ايران رساله فارسی سيرالملوک به قلم وزير خردمند ايران خواجه نظام‌الملک است. 

نظام‌الملک می‌نويسد: "و هيچ پادشاهی و خداوند فرمانی را از داشتن و دانستن اين کتاب چاره نيست خاصه در اين روزگار که هر چند بيشتر خوانند ايشان را در کارهای دينی بيداری بيشتری افزايند و در احوال دوست و دشمن ديدارشان بهتر درافتد و روش کارها و راه تدبيرهای صواب بر ايشان گشاده شود و ترتيب و قاعده درگاه و بارگاه و ديوان مجلس و ميدان و اموال و معاملات و احوال لشکر و رعيت برايشان روشن شود و هيچ چيز در همه مملکت از دور و نزديک و از بسيار و اندک پوشيده نماند" (سيرالملوک:30).

در اين راستا گروه علوم سياسی دانشگاه فردوسی مشهد قصد دارد همايشی بين المللی با عنوان هزاره خواجه نظام‌الملک طوسی (آبان 1397) در دانشگاه فردوسی مشهد برگزار کند. در اين همايش مقاله‌های پژوهشگران به زبان‌های فارسی، عربی و انگليسی مورد پذيرش قرار می‌گيرد. همايش در سی آبان ماه 1397 با سخنرانی‌ها، رونمايی از کتاب و تمبر خواجه نظام‌الملک طوسی برگزار می‌گردد.

 

دکتر ناصر تکمیل همایون، مورخ، جامعه شناس و استاد تاریخ

خواجه نظام‌الملک روزی در فضایی که امروز در آن نفس می‌کشیم در آن نفس کشیده، چرا که او گاهی طی بازدید از شهرری به ده طرشت هم سرکشی می‌کرد تا به ابوعبدالله  شیخ حسن طرشتی، یکی از دانشمندان بزرگ اهل تشیع آن روزگار، سری بزند و چند شبی را مهمان خانه او باشد. خواجه با آن‌که خود اهل سنت و شافعی مذهب بود با وی به مباحثه‌های علمی می‌نشست.

خواجه مردی بسیار  دانشمند، دانش‌دوست و دانش‌گستر بود. اگر ما در تمدن ایران باستان دانشگاه گندی‌شاپور را داشته‌ایم، در دوره اسلامی نیز  مراکز و دانشگاه‌های نظامیه را داریم که در چند شهر از جمله بغداد، نیشابور، ری و ... توسط خواجه نظام‌الملک برپا شده بود و حتی از بورس تحصیلی نیز برخوردار بود که به آن «ادرار» می‌گفتند هم‌چنان‌که سعدی درباره دوران جوانی خود می‌گوید: «مرا در نظامیه ادرار بود»

افزون بر این، حفظ استقلال ایران، حفظ عدالت اجتماعی در جامعه و گسترش علم از جمله خدمات ارزشمند خواجه به ایران بود. اما افسوس که ارتجاع و استبداد همواره فرجام تلخ و تکرار‌شونده خادمان دلسوز این آب و خاک را رقم زده و خواجه نیز از آن مستثنی نماند. خواجه و چهار پسر او یکی پس از دیگری با دسیسه اشراف سلجوقی کشته شدند. محمد علی کشاورز صدر در کتابی به نام وزرای محبوس و مقتول در تاریخ ایران سرگذشت خواجه و فزرندان او را به طور کامل شرح داده است.

به باور من کتابهای اندیشمندان غربی نظیر شهریار ماکیاولی، لویاتان هابز و... در قیاس با سیاست‌نامه خواجه تفاوت‌های زیادی دارند و حتی می‌توان گفت که نسبت به آن از جایگاه پایین‌تری برخوردارند. چرا که برای مثال در شهریار سلطنت و حکومت را با ریاکاری، حقه‌بازی، تقلب، زور و استبداد در هم می آمیزد در حالی‌که سیاستنامه بر پایه راست‌گویی، درست کرداری و دادگری بنا گردیده است. یکی سیاست را فن اداره امور جامعه و حتی برابر معنای جدید آن یعنی political science می‌داند و دیگری شاید همانند حال امروز ما سیاست را مترادف حقه‌بازی و دروغ می‌داند که افعالی همانند «پولیتیک زدن» بر مبنای آن ساخته شده و در ادبیات عامیانه امروز ایران به کار می‌رود. سیاست خواجه همتای سیاست ایرانی پیش و پس از خود نظیر قابوس‌نامه و یا تنبیه‌الامه  شیخ محمدحسین نایینی، برخلاف نگاه منفی و بدبینانه کسانی چون هابز که پیش‌فرض دارند که آدمی گرگ آدمی‌ست اختلاف‌های بسیار دارد.  

یکی از موارد مهم موجود در محتوای سیرالملوک یا سیاست‌نامه خواجه نظام‌الملک، اندیشه ایرانشهری است که برای توضیح مبنای آن لازم است تا معنای دقیق چند واژه را با ریزبینی مدنظر قرار دهیم، چرا‌که شاهد آنیم که اغلب با هم اشتباه گرفته می‌شوند.

یکی «ایران‌زمین» است که با فلات ایران اشتباه گرفته می‌شود حال آنکه فلات ایران تنها بخشی از قلمرو ایران‌زمین را تشکیل می‌دهد. دیگری واژه «اَییریَه وَییجَه» است که از اوستا گرفته شده و به معنای سرزمین آریایی‌ها یا ایرانیان است و به احتمال زیاد به حدود خوارزم و شهر اورگنج اشاره دارد و مربوط به اولین سکونت‌گاه‌های آریایی‌ها هنگام مهاجرت خود به ایران‌زمین می‌باشد. و در نهایت واژه ایرانشهر را داریم که در حالی‌که با واژگان پیشین نزدیکی و همانندی‌هایی دارد اما از تفاوت‌هایی نیز برخوردار است.

 ایران‌زمین جایی است که تمدن آریایی‌ها یا ایرانیان در آن بنا شده و تداوم یافته، و هر چند زمین آن در طول تاریخ مسکن اقوام گوناگون از سومریان و بابلیان و قفقازیان و ایلامیان و ... بوده اما امروز آن را با نام ایران‌زمین می‌شناسیم که حدود آن به طور دقیق در آثار جغرافی‌دانانی نظیر ابن‌جوزی و حمدالله مستوفی قابل شناسایی و ردیابی‌ست و در نزهة‌القلوب تعریف ایران‌زمین به روشنی و با دقتی مثال زدنی بیان شده است که در یک جمع‌بندی می‌توان مرزهای آن را در جهت شرق به غرب  از جیحون تا فرات و آسیای صغیر، و در جهت شمال به جنوب از بلندی‌های قفقاز تا دریای پارس دانست. هر چند که نمودهای فرهنگی تمدن ایرانی تا سرزمین‌های جنوب خلیج فارس و حتی آن سوی سیردریا قابل ردیابی بوده همچنان که فرهنگ مردمان همسایه این قلمرو نیز به داخل آن نفوذ کرده و تاثیر گذاشته است. بنا بر تصویری که از دولت هخامنشی داریم می‌دانیم که این دولت ماهیتی جهانی داشته و اقوام بسیار گوناگونی را در دل خویش در بر می‌گرفته است، اما وقتی به دوره، اشکانی و در نهایت ساسانی می‌رسیم مفهوم جدیدی به نام ایرانشهر پدیدار می‌شود که هویت مستقل و وجه تمایز آن از سایر قلمروهای تمدنی به طور کامل روشن می‌شود. بدین ترتیب «اِرانشهر» یا همان ایرانشهر دوره ساسانی اساس و مبنای ذهنی همه افراد و حکومت‌هایی قرار می‌گیرد که در پس سده‌های بعد از سقوط ساسانیان بر صحنه تاریخ ظاهر می‌شوند و تصور همه آن‌ها چه در فتح کل قلمرو ایران کامیاب شوند یا نشوند، با ایرانشهر دوره ساسانی تقارن و مطابقت دارد. خواجه نیز از این قاعده مستثنی نیست و به همین دلیل بخش بزرگی از سیرالملوک و نوشته‌های خواجه به ایرانشهر و اندیشه سیاسی حکومت ایرانشهر که آن را «ایرانشهری» می‌نامیم اختصاص یافته است.

 

دکتر حمید احمدی، استاد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران

من قصد دارم چهار مبحث را در این نشست مطرح ‌کنم. ابتدا می‌پردازم به‌ این‌که ریشه واژه ایرانشهر کجاست و معنا و مفهوم آن چیست سپس این‌که ایرانشهر چگونه تداوم یافت و در نهایت می‌رسیم به آن‌که خواجه چطور بازتاب‌دهنده ایرانشهری است یا میراث ایرانی را چطور در آثار او می‌توان ردیابی کرد.

واژه «ایرانشهر» قبل از «ایران‌زمین» واژه مشهوری بوده که در متون ساسانی به کار رفته است. هر چند احتمال زیادی وجود دارد که این واژه در اواخر دوره اشکانی رایج شده باشد. همچنین، چند واژه دیگر نیز وجود دارند که واژگان کلیدی هویت ایرانی هستند. یکی از آن‌‌ها که بسیار کهن می‌باشد واژه «خونیرث» است و دیگری واژه «ایران‌ویج» و در نهایت «ایران‌زمین».

متونی که به این واژگان اشاره کرده‌اند شامل اوستا، متون پهلوی و سنگ‌نبشته‌ها هستند. گفته شده کهن‌ترین واژه‌ای که در اوستا به ایران اشاره دارد واژه «اَییریَه‌نم دهیائوم» یا کشور آریایی‌هاست. واژه دیگر «اَییریَه دنگهو» است به همین معنا و «اَییریَه شیانم» که منسوب به سرزمین ایرانیان است. اما در این میان امروز با خونیرث بیشتر آشنا هستیم هر چند کمتر از ایرانویج درباره‌اش بحث شده است. زمانی‌که اهورامزدا 7 اقلیم را می‌آفریند، خونیرث را در مرکز جهان جای می‌دهد و ایران‌ویج را در دل خونیرث. البته در خود گات‌ها به این واژگان خیلی کم اشاره شده است و بیشتر در یشت‌ها، یسن‌ها، بندهشن، دینکرد و ... با آن‌ها مواجه می‌شویم. خونیرث بهترین سرزمینی است که توسط اهورامزدا آفریده شده، و گاهی  با عنوان «خونیرث درخشان» از آن یاد شده است.

در مورد ایران‌ویج نیز می‌دانیم که شکل ابتدایی این واژه «اِریانَم وییجَه» یا همان آریاویج بوده که بعدها به ایرانویج دگرگون شده است. در برخی سنگ‌نوشته‌های هخامنشی نیز به ترکیباتی مانند «اِریانَم خشَثَه» که پادشاهی ایران است یا «اِریانَم خشَثرَم» یا شاهی ایران یا آریایی‌ها اشاره شده است و بعدها در دوره اشکانی واژه «اِریانَم شَثتَره» که همان واژه ایرانشهر بعدی در دوره ساسانی می‌باشد را داریم.

واژه «ایرانشهر» هم در بسیاری از متون استفاده شده که البته در متون اوستایی به این معنی نیست اما در دوره اشکانی و ساسانی به معنای روشن مورد نظر ما به کار گرفته شده است. در شاهنامه نیز واژه «ایرانشهر» و ترکیب مقلوب آن، «شهرِ ایران»، به فراوانی به کار رفته است. و بعد ایران‌زمین که فردوسی  استفاده فراوانی از آن کرده است. همچنین در متون پس از اسلام نیز به ایرانشهر و خونیرث اشاره‌های زیادی شده است که آثار حمزه اصفهانی، تاریخ طبری(واژه «خنارث»)، شاهنامه ابومنصوری، سیر‌الاخبار گردیزی، مجمل‌التواریخ و قصص، نمونه‌های خوبی از این رویکرد است، و اتفاقا در آن‌ها از کلمه ایران‌ویج کمتر استفاده شده است.

بدیهی است که ایرانشهر به سرزمین اشاره می‌کند اما ایرانشهری به چه معناست؟ در این روزها شاهدیم که افرادی در برابر  این واژه موضع‌گیری می‌کنند و برچسب‌هایی نظیر فاشیسم و ... را بدان می‌چسبانند که از بحث‌های سیاسی و ایدئولوژیک پیش از انقلاب که به آشوب‌ها و ویرانی‌های بسیاری منجر شد  سرچشمه می‌گیرد و این افراد عادت کرده‌اند که بدون دلیل و استدلال هر واژه‌ای را به هر چیزی ربط‌ بدهند.

ایرانشهری در اصل یک منظومه است و با توجه به مطالعات متون تاریخی و دینی همانند اوستا، روایات پهلوی و ...، می‌توان گفت ما منظومه‌ای از ایرانشهری داریم که جهان‌بینی‌ای را ارائه می‌دهد که سیاسی، تاریخی و انسانی است و می‌تواند راهنمایی کارا و عملی برای امروز ما باشد و به ما کمک کند تا طرح یا ایماژی از ایران داشته باشیم. من این منظومه را بیشتر در قالب سه اسطوره ایرانی می‌بینم . یکی اسطوره آفرینش، دوم اسطوره نبرد کیهانی خیر و شر، و سوم اسطوره فرجام جهان، که تمام متون ایرانی به این سه اسطوره اشاره کرده‌اند. بنابر این متون، اهورامزدا سرزمینی را به نام ایران‌ویج آفریده که بهترین سرزمین موجود در جهان است. در فرگرد یکم وندیداد اهورامزدا به زرتشت می‌گوید بهترین سرزمینی که آفریدم ایرانویج بوده و ایرانویج نیکو‌ترین سرزمین‌هاست و اگر من در سرزمین‌های دیگر نیز نیکی نمی‌آفریدم ساکنان همه آن‌ها به ایرانویج یورش می‌آوردند.  بنابراین ایرانویج یه محصول مزداآفرید است. در فرگرد یکم اهورامزدا 16 سرزمین را نام می‌برد و می‌گوید اهریمن همه‌تن‌مرگ، با پتیارگی در همه این سرزمین‌ها یک بدی آفرید و در ایرانویچ اژدها و زمستان طولانی را آفرید. بنابراین آمیختگی نیکی و بدی در همه سرزمینها از جمله ایران‌ویج وجود دارد. این خیر و شر در قالب اساطیری می‌تواند به عنوان نمادی، به نیروی خیر و شر درون نفس هر انسانی اشاره کند و پیروی از نیکی به عنوان سرمشق انسان‌ها معرفی شده است. دومین اسطوره، نبرد کیهانی است که در دوره‌ای دوازده ‌هزار ‌ساله رخ می‌دهد و تاریخ ایران نبردی طولانی بین اهورامزدا و اهریمن است. پیروان اهریمن، هم شامل انیرانیان و هم شامل خود ایرانیان می‌شود که مثال‌های آن نظیر کیکاووس فراوان است. شاهد دیگر آن‌که فردوسی از اعراب مانند نعمان بن منذر، یا مرداس پدر ضحاک و ... هم ستایش کرده، و مبنای داوری اخلاقی تنها پیروی از اندیشه گفتار و کردار نیک دانسته شده است، بنابراین اتهام نژاد‌پرستی در این بین جایی ندارد. سومین اسطوره، فرجام این نبرد است و فرجام جهان در ادبیات ایرانی به نفع ایرانشهر و پیروزی نیروهای اهورایی است و پایان خوش و امیدوارکننده‌ای برای فرجام تاریخ پیش‌بینی شده است که پیروان راستی را به پیروزی نهایی نوید می‌دهد.

حال می‌خواهیم ببینیم که چرا اندیشه ایرانشهری تداوم یافت و چگونه پس از ورود اسلام به ایران قابل ردیابی است.

با هجوم اعراب بسیاری از ایرانیان و بسیاری از خود اعراب نظیر ابن مقفع و خاندان نوبختی شروع به ترجمه آثار نگارشی ایرانی کردند. ابن ندیم در الفهرست از سی مترجم و صدها اثر نام برده است که امروزه بسیاری از آنها را در دست نداریم اما نامشان برای ما باقی مانده است، که فقط در بخشی، شامل هفت هشت نسخه خداینامه می‌شود. ایرانیان به سرعت تلاش کردند تا این متون را ترجمه کنند و از آن طرف اعراب نیز شیفته این ادبیات ایرانی شدند.

یکی از ابهاماتی که به تاریخ ایران وارد می‌کنند آن است که می‌گویند چرا در شاهنامه کورش نیست و در تاریخ طبری هست. پاسخ می‌تواند این باشد که شاید فردوسی به این منابع دسترسی نداشته اما طبری داشته است، کما این‌که از بسیاری از شاهان دیگر ایرانی نظیر شاهان اشکانی نیز در شاهنامه سخنی نرفته است. محمد محمدی ملایری کتابی به نام فرهنگ ایران در عصر انتقال در شش جلد نوشته، و همه این منابع را در آن فهرست کرده است، که آثاری مانند خداینامه‌ها، متون زرتشتی، تاج‌نامه‌ها مانند التاج جاحظ، اندرزنامه‌ها و عهدنامه‌ها مانند عهد انوشیروان و عهد اردشیر از این دسته‌اند.

در شاهنامه وقتی داستان کیانیان به پایان می‌رسد و به دوره ساسانی آغاز می‌شود، داستان در نگاه مخاطب عام قدری خسته کننده می‌نماید، چرا‌که این قسمت از شاهنامه در حقیقت شامل اندرزها و پندها و عهدها و وصیت شاهان ساسانی به فرزندان و جانشینان خویش است که همگی به گونه‌ای اندرز سیاسی هستند که بعدها به نوشته‌های خواجه نظام‌الملک، امام محمد غزالی و ... راه پیدا می‌کنند. به عنوان مثال می‌توان از اندرزنامه بزرگمهر، وصیت کیخسرو و ... نام برد که حاوی نکات جالبی از جمله سامانه‌ای همانند سازمان تامین اجتماعی امروزی است. 15 عدد از این اندرزنامه‌ها به عربی و فارسی نو  ترجمه شد.

و اما در مورد خواجه نظام الملک ...

سیاست‌نامه خواجه پنجاه فصل دارد و مطالب آن مشابه همان مسائلی است که در عهد اردشیر و انوشیروان بیان شده است. انوشیروان پادشاه برجسته‌ای بود که حتی در دوره اسلامی نیز مورد احترام فراوان بود. حدیثی از پیامبر اسلام داریم که می‌گوید: «من در عهد پادشاهی عادل(منظور خسرو انوشیروان) به دنیا آمدم.» اما امروز شاهدیم که مارکسیست‌ها ادعا دارند که انوشیروان جنایت‌کار بود و مزدکیان را قتل عام کرد و ... . رادیکالیسم و سیاه و سفید کردن همه چیز، بدبختی‌ها و تیره‌روزی‌های زیادی را برای ما به‌وجود آورده است.

در سیاست‌نامه خواجه، در مورد احوال مردم و گردش روزگار و مدح پادشاهان، مظالم‌نشینی پادشاهان و دادگری ایشان، احوال وزیران و کارگزاران دولتی، تنظیم فرمان، مثال‌های پادشاهی، اعزام جاسوس و چشم و گوش شاه و اهمیت نظارت دائمی،  تدبیر و اصلاح مملکت، مشاوره با بزرگان و دانشمندان، لشگرداری و حمل سلاح، شتاب کردن در کارهای مملکتی، القاب، بخشش پاشاهان به خلق و... فراوان سخن رفته است. البته خواجه درباره بدمذهبان هم صحبت می‌کند. از مزدکیان و قرمطیان به قهر سخن گفته، اما وقتی قصد بیان خصال نیک را دارد، از پادشاهان ایران مثال می‌آورد که انوشیروان نقش مرکزی را در این زمینه داراست و پس از او، قباد و بهرام گور هستند، و بسیاری اسامی دیگر از ایران باستان را یاد می‌کند. از خسرو پرویز و دارا و پهلوانان ایران نظیر رستم زال، سام،  سیاوش، بهرام چوبین، پیران ویسه، اسفندیار، فریدون،  گودرز، افراسیاب، گرسیوز، گشتاسب، کیکاووس و کیخسرو، و از زرتشت و فردوسی نیز یاد می‌کند و این نام‌ها بسیار پر‌تکرار هستند. خواجه حتی از کتابی سخن می‌گوید که توسط خود انوشیروان نوشته شده و ابن مسکویه رازی نیز از آن خبر می‌دهد اما متاسفانه امروز این کتاب‌ها در دسترس ما نیست و فقط از وجود آنها از طریق سیاست‌نامه خبر داریم. نکته جالب توجه دیگر آن‌که خواجه نیای ملکشاه را افراسیاب تورانی معرفی می‌کند. با در نظر گرفتن تمام این مطالب روشن می‌گردد که خواجه تا چه اندازه پایبند ایرانشهری است و سخن کسانی که می‌گویند او از جایگاه و هویت تاریخی خویش آگاهی نداشته، باطل است و ارزشی ندارد.

مکان‌هایی که در سیاست‌نامه ذکر آن آمده شامل پارس، بلخ، بدخشان، آذربایجان، اهواز ایلام، زابلستان، سیستان و خوزستان می‌شود، و جالب است که خواجه در قسمت ایرانشهری بیشتر از از پادشاهان و اسطوره‌های ایرانی نام می‌برد. هر چند خواجه در دوره اسلامی زندگی می‌کند و ما نباید انتظار داشته باشیم که تمام و کمال نماد و سرمشق اندیشه ایرانشهری باشد، اما وقتی این کتاب را نوشته تمام خصایص و تعالیم نیک را به ایرانشهر و پادشاهان و اساطیر ایرانی منسوب کرده است. بنابراین خواجه تحت تاثیر ادبیاتی بود که توسط ایرانیان و اعراب ترجمه شد. آثار ایران باستان دوره ساسانی به عربی ترجمه شده و برخی تعریب و تحریف شد و به اعراب نسبت داده شد. اما در پژوهش‌های تازه روشن شده است که این آثار مربوط به ایران باستان هستند.

 

دکتر شروین وکیلی، جامعهشناس و پژوهشگر تاریخ

من می‌خواهم درباره اتفاقی صحبت کنم که سبب شده ما امروز متنی مهم به نام سیرالملوک داشته باشیم. اتفاقی که ما را امروز در اینجا گرد هم جمع کرده، به زنجیره‌ای از پرسش‌ها مربوط می‌شود که شاید بتوان چند پاسخ برای آن‌ها پیشنهاد کرد. در ابتدا قصد دارم تعریف خودم را از واژه کلیدی ایرانشهری که به گمان من دلالتی سیاسی دارد ارائه کنم، تا روشن باشد که دقیقا درباره چه چیزی داریم صحبت می‌کنیم و وقتی از تداوم آن حرف می‌زنیم، دقیقا منظور ما چیست. یعنی این پرسش که ما مفهوم دولت، و مفهوم یک نهاد سیاسی فراگیر در ایران‌زمین را از چه زمانی داریم و این‌که آیا این دولت و نظام سیاسی تداوم داشته است یا خیر؟ مفاهیم حاکم بر آن چگونه بوده؟ و در نهایت این‌که خواجه در این میان چه جایگاهی دارد؟ البته در این‌جا لازم است این را هم بگویم که نگاه من به خواجه نظام‌الملک اندکی انتقادی نیز هست، هر چند احترام زیادی برای او قائلم، در همان‌قدری که به غزالی ارادت دارم. اما همچنین همان‌قدر که به غزالی نقد دارم، به همان اندازه به خواجه نیز نقد دارم، و بر این باورم که این دو، یک دوقلوی مهم در حوزه سیاست و فرهنگ ایران هستند. در نهایت نیز اشاره‌ای می‌کنم به این‌که این بحث به چه درد ما می‌خورد.

به اعتقاد من ایران‌زمین یک مفهوم جغرافیایی و چارچوبی مکانی‌ است که محتوایی به نام حوزه تمدن ایرانی در داخلش شکل گرفته و این قلمرو از هندوکش تا دریای مدیترانه و از سه دریای شمالی خوارزم کاسپی و دریای سیاه تا دریای پارس و دریای جنوب شبه جزیره عربستان امتداد دارد. این قلمرو جغرافیایی آن‌جایی است که، تمدنی در آن شکل گرفته که به آن تمدن ایرانی می‌گوییم، و تمدن، بالاترین سطح پیچیدگی سازمان‌یافتگی نظام‌های اجتماعی است، بدین مفهوم که تمدن پیچیده‌ترین و بزرگترین مقیاس مکانی-زمانی است که یک نظام اجتماعی در آن تکامل می‌یابد. در کل تاریخ کره زمین تنها شش تمدن به صورت مستقل به‌وجود آمده‌اند و تمدن ایرانی یکی از آن‌هاست و در ضمن قدیمی‌ترین و دیرپاترین آن‌ها نیز هست. بنابراین ما ایران‌زمین را داریم که بستر جغرافیایی است و در داخل آن یک نظام اجتماعی تکامل پیدا می‌کند که در کلان‌ترین سطح خود به آن تمدن ایرانی می‌گوییم. این تمدن مانند همه تمدن‌های دیگر دارای زیرسیستم‌هایی نظیر زیر سیستم‌های جغرافیایی، از جمله شهرهای مختلف، زیر سیستم‌های زبانی/جمعیتی، یعنی مردمانی با شکل‌ها و زبان‌های گوناگون، و زیر سیستم‌های دینی می‌باشد که در داخل آن زندگی می‌کنند، اما دارای یک وجه اشتراک و یک ساخت اجتماعی مشترک و یک بافت زیست جهان یگانه‌ای هستند که همه آن‌ها را اعضای یک تمدن به شمار می‌آورد و آن ایران‌زمین است. ویژگی مهم دیگر این مردم آن است که این مردم خود را نیز از آغاز تا امروز با همین نام می‌شناسند و سرزمین خود را ایران‌زمین، و خویشتن را ایرانی می‌نامند. همچنین است انگاره بیگانگان نسبت به ایرانیان، و آنها نیز این مردم را با همین نام در طول تاریخ می‌شناخته‌اند. 

همان‌گونه که «خشتره» مفهومی سیاسی دارد و امروز ما این واژه را به شهر برگردانده‌ایم، عبارت «ایرانشهر» هم  به واحد سیاسی ارجاع می‌دهد. در صورتی که «ایرانشهر» به کشور و دولت و مفهوم سیاسی آن دلالت دارد و ساختار سیاسی حاکم بر تمدنی را می‌رساند. هر چند ممکن است با دوره‌هایی رو‌به‌رو باشیم که چند دولت بر این جغرافیا فرمانروایی می‌کرده‌اند، اما در بیشتر عمر این تمدن، دولتی واحد و فراگیر بر کل این قلمرو یا کمابیش بخش عمده‌ای از آن فرمان می‌راند که در مقایسه با تمدن‌های دیگر چنین چیزی بی‌همتاست. برای مثال دولت فراگیر چین تا قرن بیستم تشکیل نشد و در اروپا نیز امپراطوری روم تنها بر نیمی از اروپا حکمرانی می‌کرد. تنها، تمدن‌هایی که پادشاهی‌های بزرگی برساخته بودند و قلمرو کوچکی داشتند، نظیر مصر، و شاید تمدنهای آمریکا در این امر توفیق یافتند.

با تکیه به این چارچوب نظری بازمی‌گردیم به این‌که وقتی درباره ایرانشهر، دولت ایرانی و قدرت سیاسی ایرانی حرف می‌زنیم از چه صحبت می‌کنیم. ما می‌دانیم که نظام‌های اجتماعی تکامل پیدا میکنند و پیچیده‌تر می‌شوند، که یکی از شاخص‌های ردیابی آن دولت است. دولت مانند دماسنجی است که نشان می‌دهد شما شاهد چه سطحی از پیچیدگی در نظام اجتماعی هستید، چرا که دولت تقریبا همتای سیستم عصبی در بدن موجود زنده است. سیستمی است که دارد فرآیندها و ساز‌و‌کارهای اجتماعی را مدیریت و رمزگذاری  می‌کند. در ایران‌زمین ما تمام تاریخ سیر تکامل این نظامهای اجتماعی را داشته‌ایم چرا که اولین روستاها، اولین دولتشهر‌ها و اولین پادشاهی‌ها به جز یک استثناء در ایران‌زمین پیدا شدند، و آن استثناء دولت مصر است که البته امروز حدود 2000 سال از انقراض و نابودی آن می‌گذرد.

 

این دولتی که از آن حرف می‌زنیم قاعدتا باید دارای نظریه‌ای باشد. از میانه قرن ششم پیش‌از‌ میلاد برای نخستین بار در تاریخ جهان با دولتی فراگیر رو‌به‌رو می‌شویم که تلاش دارد تا کل قلمرو یک تمدن را فتح کند و این کار را با کامیابی انجام می‌دهد، و این یک رخدادی استثنایی است که تحت عنوان دولت هخامنشی و به وسیله کورش انجام می‌شود. کاری که کورش موفق به انجام آن می‌شود، قطعا یک دستگاه نظری متفاوت در پشتش قرار دارد که در این مورد من فراوان من نوشته‌ام و اسناد تاریخی نیز در این زمینه فراوان داریم. می‌دانیم تاسیس دولت فراگیر ایران در سال 539 پ.م با فتح بابل تکمیل می‌شود و این رخداد، چرخش و نقطه عطفی را در سیاست جهان تولید می‌کند، بدین مفهوم که سطح تازه‌ای از پیچیدگی نظام‌های دولتی و ساخت‌های سیاسی را تولید می‌کند و این، همان چیزی است که می‌توان از آن با عنوان «ایرانشهر» یاد کرد. جالب است که از آغازگاه تاریخ آریاییان هم اشاره‌های این‌چنینی به آن داریم، یعنی «اَییریَه‌نم خشَترم» در مهریشت به معنای کشور ایران و شهر ایران است و این نشان می‌دهد که عمر دستگاه نظری دولت ایران از شکل‌گیری آن قدیمی‌تر است. با این‌که مهریشت احتمالا مربوط به دوران زرتشت یا حتی پیش از آن است، و دست‌کم 700 سال با کورش فاصله زمانی دارد، این ایده درون آن وجود داشته است. قبل از کورش آشوری‌ها و ایلامی‌ها نیز این تلاش را انجام داده بودند اما ناکام ماندند.

پرسشی دیگر که پیش می‌آید این است که آیا زمانی که ما از ایرانشهر، یعنی از دولت ایران و سیاست ایرانی حرف می‌زنیم پیوستگی داریم، یا نه؟

بر مبنای منابعی که در دسترس داریم می‌توان ادعا کرد که پاسخ مثبت است. شاهنامه متنی برای قرن چهارم هجری و هزار سال پیش است و 1600 سال پس از تاسیس کشور ایران نگاشته شده است و این وارون بقیه عمده متون حماسی جهان باستان است. برای مثال هومر نخستین متن حماسی یونانی است و یا مهابهاراتا اولین متن اساطیری شبه قاره هند است. در مورد ایران متنی مثل شاهنامه یا سیاست‌نامه خواجه نظام‌الملک نسبت به تاریخ تاسیس ایران خیلی متاخر هستند و متون موسس به شمار نمی‌آیند، بلکه متون شرح‌دهنده و توصیف‌کننده هستند. حال می‌توان پرسید که آیا این متون پیوستگی دارند یا نه؟ آیا شبکه‌ای مفهومی را دنبال میکنند یا نه؟ و این پرسشی کلیدی و جدی است.

 برای پاسخ، من دو نمونه متن را مورد بررسی قرار می‌دهم. یکی پیش از اسلام و دیگری پس از اسلام. البته در این‌جا باید بگویم که پیش‌داشتی که تاریخ ایران را به پیش و پس از اسلام تفکیک می‌کند به باور من نادرست است و احتمالا نتیجه نگاه استعماری است که مبنای علمی ندارد، چون مبنای علمی از متون استخراج می‌شود. مثلا می‌توانیم بگوییم قبل از کورش و بعد از کورش، سیاست و ساخت قدرت در ایران متفاوت است. در مورد قبل و بعد از حمله مغول هم می‌توان چنین چیزی را گفت و همین‌طور درباره قبل و بعد از دوران مدرن. اما درباره‌ی قبل و بعد از اسلام چنین نیست.

 

ما از خیلی قدیم متون راهنمای سیاسی را در ایران داریم، یعنی متونی که سیاست را صورت‌بندی کرده‌اند، مانند کتیبه بیستون، استوانه کورش و ... . در دوره ساسانی نیز متون فراوانی در این راستا داریم که در مقام مقایسه بیان‌گر همین حرف هستند، مانند اندرزنامه‌ها و عهدها.  دکتر احمدی درباره شاهنامه به نکته خوبی اشاره کردند و متن شاهنامه از زمانی که وارد تاریخ ساسانی می‌شود خسته‌کننده به نظر می‌آید، به این دلیل که اصل شاهنامه همین بوده و خداینامک‌ها راوی تاریخ ساسانی هستند و شاهنامه‌ای که فردوسی تعهد کرده بود تا بنویسد تاریخ ساسانیان بود و فردوسی بعدا قسمت عصر اساطیری و عصر پهلوانی را به داستان اضافه کرده است. البته روشن است که تعلق خاطر فردوسی هم به همان بخش بوده و به همین دلیل نیز خواندنی‌تر و جذاب‌تر است، و ما در نگاه اول از شاهنامه رستم را به خاطر می‌آوریم، چون فردوسی آن قسمت را برجسته کرده است. در قرن سوم در خراسان، اهالی قلم تلاش داشته‌اند تا سنت سیاسی دوره ساسانی را به سنتی در دوره اسلامی ترجمه کنند و شاهنامه هم در ابتدای امر قرار بوده تا این‌چنین باشد. بخش تاریخ ساسانی شاهنامه متنی بسیار مهم است، چرا که مجموعه 20 رساله سیاسی دوران ساسانی را شامل می‌گردد و این‌ها متونی هستند که وقتی  شاهی بر تخت می‌نشسته خطابه‌ای برای انجمن مهان و بزرگان می‌خوانده و سپس مورد تایید آنان قرار می‌گرفته است که این جزو مراسم تاج‌گذاری بوده و زمانی نیز که آن شاه در حال مرگ بوده خطبه مشابهی را برای جانشین خود می‌نوشته که به آن معمولا «عهد» گفته می‌شده است، مانند عهد اردشیر، عهد شاپور که به صورت تکه تکه در مروج الذهب، کتاب الوزرا و الکُتاب، السعادة و الاِسعاد فی‌السیرة الانسانیه عامری نیشابوری، و غُرَر‌السّیر ثعالبی آمده است و می‌توان آن را گردآوری کرد. «عهد قباد» در تاریخ دُوَل‌الاسلامیه ابن طباطبا نقل شده است و می‌گویند که بسیار مفصل هم بوده است، «عهد انوشیروان» و متن درگیری و محاکمه خسروپرویز و در نهایت شاهنامه که متنی بسیار مهم برای بازسازی سیاست ایرانشهری در دوره ساسانی به شمار می‌آید. در شاهنامه 17 تا سخنرانی بر تخت نشستن و 3 تا عهد مفصل از بین 40 شاه ساسانی داریم که با خوانش آن‌ها نکات مهمی را متوجه می‌شویم. یکی از این نکات آن است که این سنت باید از ساسانیان قدیمی‌تر باشد، چرا که با خوانش متن مربوط به اردشیر، نخستین شاه ساسانی، در درون بافت یک سنت سیاسی کهن ظهور می‌کند:

به بغداد بنشست بر تخت عاج

به سر بر نهاد آن دل افروز تاج

کمر بسته و گرز شاهان به دست

بیاراسته جایگاه نشست ...

اردشیر پاپکان به این صورت در تیسفون، در مراسم تاجگذاری خویش سخنرانی می‌کند که در ادامه می‌خوانیم:

شهنشاه خواندند زان پس ورا

ز گشتاسب نشناختی کس ورا

تازه پس از این خطابه است که بزرگان کشور او را شاه می‌خوانند. گشتاسبی که ذکر آن آمد، شاه بلخ در زمان زرتشت است و اردشیر و گشتاسب احتمالا حدود 1400 سال با هم فاصله دارند و این برابر مدت زمانی است که ما را از صدر اسلام جدا میکند. اردشیر با بهره‌گیری از چنین سنتی شاه می‌شود و تاکید در مورد آن فراوان است، و شگفت آن‌که تقریبا همین رسوم را در مورد مراسم تاج‌گذاری احمد شاه قاجار، شاه اسماعیل صفوی، نوح بن نصر سامانی و بسیاری از شاهان دیگر تاریخ ایران شاهدیم.

و اما محتوای این عهدها چیست؟ محتوایی را که در این متون پهلوی با آن برخورد می‌کنیم، همان کلیدواژگان و مفاهیم را می‌توان در کتیبه بیستون یافت، و همان را در روایت‌های رومی‌ای که سیاست اشکانیان را شرح داده‌اند می‌خوانیم، و همچنین، همان را در سیاست‌نامه خواجه نظام‌الملک می‌یابیم که پیوستگی و تداوم کاملا روشنی را نشان می‌دهد، و چند مفهوم مهم و کلیدی در همه آنها برجسته است. یکی مفهوم داد و دادگری است، و دادگری، کلید اصلی مشروعیت یک شاه به شمار می‌آید.

 

سیاستنامه خواجه نظام‌الملک متنی دورگه است. بخشی از آن در واقع ادامه همین سنت ایرانشهری است که به زمانه خواجه نظام‌الملک منتقل شده و با ارجاعات دقیق بیان شده است. چارچوب نظری خواجه نظام‌الملک و سیرالملوک چارچوب ایرانشهری است بدین معنا که چارچوبی فلسفی درباره قدرت در قلمرو ایرانی به همان صورتی که از گذشته بوده بر روح آن حاکم است. برای مثال لذت و رنج در سیرالملوک مهم است. فرد مهم است. خواجه می‌گوید لذت و رنج است که رفتار انسان‌ها را تعریف میکند و لذت و رنج در متن با دو واژه «خوش» و «ناخوش» بیان شده است. و سپس بیان می‌دارد که نیک و بد، دوست و دشمن، دور و نزدیک، بر مبنای این جفت متضاد معنایی تعریف می‌شوند. قوای نفسانی انسان که شهوت و خشم می‌باشد، کوشش برای دستیابی به لذت یا پرهیز از رنج است. در این‌جا با گونه‌ای دستگاه انسان‌شناختی سر‌و‌کار داریم که تعدادی از عناصر آن، در سنت سیاسی ایرانشهری حضور ندارد. مهم‌ترینش آن است که بر مبنای سنت شافعی جبرگراست و ضد اختیاریون. رافضی و قَدَری  در آن «گبری» هستند و خوارج در زمره مهمترین دشمنان قلمداد شده‌اند. شمار زیادی از خوارج مزدکی بودند و یعقوب لیث صفاری هم خارجی بوده و دولت صفاری به این صورت شکل می‌گیرد. طولانی‌ترین بخش سیرالملوک، شرح‌ دهنده داستان مزدک است.

خواجه تلاش دارد تا اندیشه ایرانشهری را به دوران جدید و دولت ترکان سلجوقی حمل کند. سلجوقیانی که بسیار ایران‌گرا و حامی  بزرگ زبان فارسی بودند و برای فرزندان خویش نام‌های ایرانی اختیار می‌کردند و در قونیه حامی مولانای بلخی بودند. اما باید سیاست را از جایی فرا می‌گرفتند و خواجه سیاست را به ایشان ‌آموخت. اما باید این را نیز مدنظر داشت که محتوای این اندیشه سیاسی در بافتی دورگه رشد یافته بود و تنها شامل سیاست ایرانشهری نمی‌شد. برای مثال اندرزی در سیاست‌نامه هست می‌گوید کارگزار فقط باید مسلمان باشد و مسلمان یعنی فقط اهل سنت و شافعی.

برای درک بهتری از این دوگانگی لازم است به سده‌های نخستین اسلامی رجوع کنیم. دولت اموی از همان نخستین سالهای تاسیسش به بازیگران و کارگزاران ایرانی وابسته بود، چنان که سلیمان بن عبدالملک مروان می‌گوید: «از ایرانیان در شگفتم که ایشان پیش از ما هزار سال فروانروایی کردند بی آن که روزی به ما محتاج باشند و کنون صد سال از عمر حکومت ما می‌گذرد بی آن‌که حتی ساعتی از ایشان بی نیاز باشیم.»

عبدالحمید بن یحیا از دوستان نزدیک و نمک پرورده ابن مقفع، یکی از این کارگزاران، و کاتب هشام اموی و کاتب مروان حمار، آخرین خلیفه اموی بود. ابوجعفر منصور عباسی درباره او می‌گوید: «امویان با سه نیرو بر ما غلبه کردند. نیروی نخست موذن بعلبکی است (که به نفع امویان در بلبعک موعظه می‌کرد)، دیگری حجاج بن یوسف و نیروی سوم عبدالحمید بن یحیاست.»

با وجود اینکه پایتخت دولت اموی در دمشق بود و ساختار آن کاملا رومی بود و نسبتی با ساختار سیاسی ایرانشهری نداشت، اما از همان ابتدا توسط بازیگران ایرانی تاسیس شده بود و خواجه نظام‌الملک هم از جنبه‌ای، در همین چارچوب جای می‌گرفت.

 

اما سخن آخر...

در غالب نظریات علوم سیاسی، نظریه سیاسی و نحوه فرمانبرداری مردمان از حاکمان مجموعا چهار فرم و صورت را در بر می‌گیرد. این صورت‌های گوناگون، «حق الهی»، «فرودستی طبیعی»(بردگی و پستی ذاتی برخی انسان‌ها)، «کمال اخلاقی» (=فره ایزدی و برتری از دیگران به لحاظ اخلاقی)، و «رضایت فرمانبرداران» که به دموکراسی و نظریه سیاسی مدرن تعبیر شده، را شامل می‌شود.

اما من معتقدم که واقعیت بسیار آمیخته‌تر از این است. برای مثال نظریه مدرن با فرودستی طبیعی بسیار در هم تنیده است چون از دل برده‌داری و عصر استعمار بیرون آمده است. بسیاری از این مفاهیم به یک‌دیگر گره خورده‌اند و آن‌قدرها تفکیک شده نیستد اما همچنان می‌توان در بین آنها گونه خاصی تمایز قائل شد. برای مثال نظریه فرودستی طبیعی در کنار حق الهی سلطنت نظریه غالب در اکثر تمدن‌ها از جمله تمدن چینی و اروپایی و تمدن مصر بدون شک و شاید حتی تمدن های آمریکایی است اما در ایران‌زمین برخلاف تمام نظریات مارکسیستی که از واژگانی نظیر استبداد و استبدادزدگی در مورد ایران بهره می‌برند ما ترکیب آن دوتای دیگر را داریم، یعنی کمال اخلاقی و رضایت فرمانبرداران، و در تمام این متون از جمله سیرالملوک همین را شاهد هستیم. شاه ایرانی برای اینکه مشروع  باشد باید کمال اخلاقی داشته باشد و باید تایید فرمانبرداران را بگیرد.


دیدگاه‌ خود را بیان کنید