پیکربندی مجدد هویت ایرانی در عصر اشکانی

گزیده ای از کتاب تاریخ سیاسی شاهنشاهی اشکانی نوشته دکتر شروین وکیلی


ظهور اشکانیان به معنای بازآرایی نیروها در صحنه سیاست جهان آغاز قرن دوم پ.م. بود. چنان که دیدیم، سلوکیان و رغیبانشان به راستی شایسته آن نیستند که همچون دودمانی همتراز با هخامنشیان و اشکانیان در نظر گرفته شوند، و دلیل اهمیت و ماندگاری نامشان در تاریخ، بیشتر ثبت شدن احوالشان در کتاب‌های دشمنان رومی‌شان، و سنت تاریخنگاری معاصر اروپاییان است، تا حقایقی تاریخی. در واقع پس از فروپاشی نظم هخامنشی به دست اسکندر، دوران آشوب و چند پارگی‌ای در ایرانزمین آغاز شد که نخستین نمونه از این دست بود. پس از آن نیز، بارها و بارها سرزمین‌های ایرانی و اقوام ایرانی با یکدیگر متحد شدند و نظمی استوار پدید آوردند و به ابرقدرتی جهانی تبدیل شدند و معمولا برای یک و نیم قرن چند‌پارگی و تجزیه را تجربه کردند.

دوران آشوب اسکندری، که نخستین تجربه این‌چنینی در تاریخ ایران بود، در زمانی رخ داد که هنوز خاطره نظم هخامنشی در یاد‌ها بود و ایرانیان شهرنشین در دشت‌های فراسوی مرزهایشان با خویشاوندانی هم‌زبان و هم‌فرهنگ، اما جنگاور و کوچگرد همسایه بودند که توانایی و اشتیاق احیای نظم پارسی را دارا بودند. از این روست که این دوران آشوب را یکی از کوتاه‌ترین نمونه‌ها در سراسر تاریخ دیرپای ایران می‌توان دانست. این دوره گسستگی و تجزیه ساخت سیاسی، در واقع شصت سال دوام آورد. پس از آن، قدرت شکننده سلوکیان زیر فشار قبایل نوآمده ایرانی در هم شکست.

بر تخت نشستن مهرداد دوم، همچون دوران زمامداری پدربزرگش مهرداد نخست، دوران چرخش مهمی در تاریخ ایران‌زمین بود. در این هنگام بود که ایران‌زمین بار دیگر متحد شد، و به دولتی یگانه و متمرکز تبدیل شد. با این تفاوت که بر خلاف عصر هخامنشی، تمام سرزمین‌های کشاورز نشین را شامل نبود. مصر همچنان زیر فرمان دودمان مقدونی بطلمیوسی قرار داشت و بخش مهمی از بالکان و آناتولی را رومیان بلعیده بودند. به این ترتیب، ایرانیان برای نخستین بار پس از دو و نیم قرن باشکوه دوران هخامنشی، دریافتند که دیگر به شکلی بدیهی و طبیعی در مرکز گیتی جای ندارند، و تنها سروران جهان متمدن نیستند. در عصر مهرداد دوم بود که معلوم شد در دوردست‌های شرق، دولت نیرومند تا آن هنگام ناشناخته‌ای به نام چین وجود دارد، و در همان مقطع بود که خطر روم برای ایرانیان آشکار شد. رومیانی که از نظر فرهنگی وارث سنت مقدونی – یونانی بودند و بنا بر راهبرد پولیس‌مدارانه، خواهان گسترش به سمت شرق و فتح ایران‌زمین بودند.

به این ترتیب، پیکربندی هویت ملی در دوران اشکانی دستخوش دگرگونی مهمی شد و به آنچه که کمابیش تا به امروز ادامه یافته است، تبدیل شد. ایرانیان در این دوره حضور یک «دیگری» را در عرصه سیاسی پذیرفتند. این دیگری، می‌توانست چین باشد که به خاطر فاصله زیادش خطر نظامی محسوب نمی‌شد و از این رو تنها ارتباط با او، دوستانه و بازرگانانه بود، و این همان بود که جاده ابریشم را در عصر اشکانی پدید آورد. دومی، روم بود، که به زودی مصر را گرفت و همچون هماوردی نیرومند مرزهای غربی ایران را تهدید کرد. این یک، خطری بود ساختاریافته و نظام‌مند، با دولتی متمرکز و ارتشی سازمان‌یافته، که با قبایل کوچگرد سکا که مهمترین تهدید عصر هخامنشی بودند، از پایه متفاوت بود. دیگر سکا‌ها و تخاری‌های ایرانی‌تبار مهرپرست و پایبند به فرهنگ و برخوردار از زبان ایرانی نبودند که برای ایلغار به شهر‌ها هجوم آورند و در شرایط خاص نقش ناجی را هم ایفا کنند، بلکه دولتی مستقل و همتای دولت اشکانی در آنسوی دریای آدریاتیک وجود داشت که از نظر پیچیدگی و کارآمدی دست کمی از اشکانیان نداشت. به خصوص که پس از مدتی کوتاه مصر را هم فتح کرد و با تبلیغات سیسرو و سزار آگوستوس، مدعی هم‌تباری با اسکندر و جانشینی دولت جهانی هخامنشی شد.

در دوران اشکانی بود که هویت ملی ایرانیان به شکلی شبیه به امروز تکامل یافت. در رویارویی با این «دیگری» بیرونی بود که حماسه‌های ملی ایران، با پهلوانانی غیر زرتشتی، سیستانی، و بنابراین سکا مانند رستم، پدیدار شد، و «دیگری»‌ای که برای دیرزمانی در مرزهای شمالی و شرقی تاخت و تاز می‌کرد، به غرب نیز تعمیم یافت. تدوین اوستا در دوران بلاش، احیای آیین‌های شاهنشاهی در دوران نخستین شاهان اشکانی، بازسازی و تکامل سنت شهسواری و سلحشوری در میان خان‌نشین‌های پارتی، و شکل گیری هویت ایرانی در برابر ماهیت انیرانی در این دوران تحقق یافت، و از این روست که باید عصر اشکانی را دوران ظهور ملیت ایرانی دانست. ملیتی که با مفهوم و هویت جهانی و خود‌مرکز‌پنداری استوار هخامنشی تفاوت داشت. پس از دوران اساطیری و یگانه هخامنشی که در کل تاریخ تمدن به لحاظ پیکربندی بی‌نظیر است، در دوران اشکانی بود که ایرانیان برای نخستین بار وجود اقوام و تمدن‌های دیگر را در جهان شناسایی کرده و به رسمیت شناختند، و به این شکل خویش را در زمینه‌ای چند مرکزی و با ساختاری متمایز، باز‌تعریف کردند.

عصر اشکانی دورانی بود که جغرافیای سیاسی جهان دستخوش تحولی عمده شد، و گرانیگاه این دگردیسی ایران‌زمین بود که جبهه‌های دوست و دشمن در آن یکسره واژگون شد. در دوران هخامنشی، جهان به دو بخش مرکزی (استان‌های سی‌گانه شاهنشاهی) و پیرامون تقسیم می‌شد. مرکز در عمل تمام دولت‌های باستانی و مراکز شناخته‌ شده و سراسر دنیای شهرنشین و نویسای قلمرو میانی را در بر می‌گرفت. این مرکز، با پیرامونی احاطه می‌شد که اقوام و قبایلی غیر یکجا‌نشین در آن ساکن بودند. این سرزمین‌های پیرامونی قبایلی را در خود جای می‌دادند که یا مانند اقوام هندی و دراویدی و زنگی و یونانی-لاتین غربی در مرحله اولیه زندگی کشاورزی و تاسیس دولتشهر‌های کوچک به سر می‌بردند، ویا مانند قبایل سکا و تخاری به سبک زندگی کوچگردانه روی آورده بودند. در دوران هخامنشی این حاشیه توسعه نیافته روش‌های زندگی کشاورزانه را از دولت هخامنشی وامگیری کرد و هم با احداث زیربنا‌های سیاسی و اقتصادی کشاورزانه بر پیچیدگی اجتماعی خود افزود و هم از جمعیتی افزون‌تر برخوردار گشت و به این ترتیب از نظر نظامی اهمیت یافت. به این ترتیب طی بیش از دو قرنی که نظم پارسی دوام آورد، دولتشهر‌های رومی کارتاژی و هندی و چینی در گرداگرد دولت هخامنشی پدید آمدند و به حریم سرزمین‌های کشاورز نویسا وارد شدند.

در دوران هخامنشی، ارتباط دولت شاهنشاهی پارس با این سرزمین‌های پیرامونی دو شکل نظامی با بازرگانی را در بر می‌گرفت. به عنوان یک جمع‌بندی کلی می‌توان گفت که هخامنشیان با قبایل کوچگرد ارتباطی خصمانه و با دولتشهر های نوپا و کشاورز ارتباطی دوستانه داشتند. در دوران هخامنشیان به احتمال زیاد ارتباط مستقیمی با دولتشهر‌های چینی وجود نداشته و قبایل سکا و تخاری ترکستان و چین غربی واسطه تراکنش فرهنگی میان قلمرو میانی و خاوری بوده‌اند. با این وجود هخامنشیان با دولتشهر‌های یونانی و ایتالیایی و کارتاژی و هندی ارتباطی تجاری برقرار کردند و نفوذ فرهنگی و سیاسی ایشان در این سرزمین‌ها را به روشنی می‌توان در سنت‌های سیاسی ایشان در دوران‌های بعدی ردیابی کرد.

تنها دشمن نظامی دولت هخامنشی، قبایل کوچگردی بودند که مانند ایرانیان کشاورز و یکجانشین به فنون سوارکاری و آهن مسلط بودند و به این دلیل هم نیروی نظامی سهمگینی محسوب می‌شدند. مرور تاریخ جنگ‌های عصر هخامنشی، اگر با توهم‌زدایی از روایت‌های یونانیان همراه باشد، به روشنی نشان می‌دهد که دشمن هخامنشیان در سراسر دو قرن زمامداریشان، قبایل سکا در مرز‌های شرقی بوده‌اند. شاهنشاهان هخامنشی در مرز شمالی و شرقی به جنگ می‌رفتند و حتا نبردشان در جبهه غربی نیز، چنان که در زمان داریوش بزرگ می‌بینیم، با سکاهاست. دولتشهر‌های یونانی که در این میان مرکز توجه تاریخ نویسان کلاسیک بوده‌اند، در این دوران جز دنباله جمعیت متمدن‌تر یونانی تابع هخامنشیان در بالکان و آناتولی نیستند که به سادگی مقهور و تابع می‌شوند و ماهیتشان یکسره با سکا‌های نیرومند و مهاجم متفاوت است.

بر این مبنا، در جغرافیای سیاسی عصر هخامنشی، مرزهای شمالی و به خصوص شمال شرقی که مجرای اصلی هجوم قبایل سکا محسوب می‌شد، خطرناک بود و ساخت‌و‌سازهای نظامی شاهانی مانند کورش و اقتدار نظامی و خودمختاری شهربانان نیز در همین مرزها بیشینه بوده است. دشمن در این میان مردمی هم‌زبان و هم‌فرهنگ با شهروندان هخامنشی بودند که به خاطر سبک زندگی کوچگردانه‌شان با مقیمان اندرون دولت پارسی تفاوت داشتند.

احتمالا تمرکز قدرت نظامی هخامنشیان در مرز‌های شرقی‌شان، و رواداری و خودمختاری نسبی استان‌های غربی دلیل اصلی کامیابی اسکندر مقدونی بوده است. تا پیش از اسکندر، ناآرامی‌های سیاسی در استان‌های غربی همواره مانند آنچه در دوران داریوش و خشایارشا و اردشیر اول تجربه شد، به سادگی سرکوب می‌شد، و حتی شورش شاهزاده‌ای مانند کورش کوچک که شهربان استان‌های غربی بود نیز به سادگی در همان ابتدای کار مدیریت شد و عقیم ماند. همین سادگی کار‌ها و آرامش سیاسی در مرز‌های غربی، احتمالا دلیلی بوده که کامیابی اسکندر مقدونی و آماده نبودن شهربانان را به هنگام تازش وی رقم زده است.

زمانی که اسکندر به ایران‌زمین تاخت، چهار کانون جمعیتی در سرزمین‌های پیرامونی ایران‌زمین شکل گرفته بود. از سویی در شمال هند قبایل هندی به تدریج از بستر آمیخته هند‌و‌ایرانی‌شان تفکیک می‌شدند و به صورت هویتی مستقل تمایز می‌یافتند، از سوی دیگر سکاها و تخاری‌ها که بر فنون کشاورزانه تسلط داشتند و جهت اصلی تاخت‌و‌تازشان به سوی شرق و چین خاص بود، جمعیتی فراوان پیدا کرده بودند. در مرز‌های غربی از سویی یونانی‌ها و مقدونی‌ها و ایلوری‌ها و لاتین‌ها پرجمعیت شده بودند و از سوی دیگر بقایای فنیقی‌هایی که به شمال آفریقا کوچیده بودند، بر جمعیت خود افزوده بودند. در این گروه، جمعیت‌های بالکانی زیرواحدی از نظم هخامنشی بودند و با ایدئولوژی سیاسی و فناوری نظامی هخامنشیان آشنا بودند، گوی سبقت را از بقیه ربودند و موفق شدند دولت هخامنشی را منقرض کنند. بعد از آن، در فاصله‌ای اندک، جغرافیای سیاسی جهان از دید ایرانیان یکسره دگرگون شد.

جهت شرق و شمال شرقی که تا پیش از آن خطرناک دانسته می‌شد، ناگهان اهمیت خود را از دست داد و قبایلی که از غرب به ایران‌زمین تاخته بودند مخاطره اصلی را آفریدند. بعد از وقفه‌ای که تنها یکی دو نسل طول کشید، مهاجمان قدیمی که در نظم سیاسی استان‌های شرقی نیز ریشه داشتند، به یاری ایرانیان آمدند و به این ترتیب مرز‌های شرقی امن و آرام و یاریگر قلمداد شد. توسعه مجدد نظم ایرانی در جهت شرق به غرب و شمال به جنوب صورت گرفت و این واژگونه مسیرهای لشگرکشی‌های عصر هخامنشی در آن انجام می‌پذیرفت. وقتی سلوکیان در غرب زیر فشار اشکانیان در هم شکستند و بقایای مقدونیان در شرق به دست تخاریان پاکسازی شدند، همچنان قدرت بزرگی مانند روم در صحنه باقی مانده بود که خطر‌آفرین بودن مرزهای غربی و یاریگر بودن ایران شرقی را تثبیت کرد. بعد از برقراری ارتباط بازرگانی بین ایران و چین، مرزهای شرقی یکسره امن و دوست قلمداد شد، و معنای جهت‌های جغرافیایی کاملا تغییر کرد.

این واژگونگی جهت‌ها هم‌زمان بود با فروپاشی هویت جهانی پارسی، و باز‌تعریف شدن هویت جدید ایرانی در زمینه‌ای متکثر که دولت‌ها و مردمانی ناهمسان مانند رومیان و چینیان نیز در آن حضور داشتند. به این ترتیب در دوران اشکانی مفهومی تازه از «من ایرانی» تعریف شد که با معنای فراقومی و فرادینی «من پارسی» تفاوت داشت. این مفهوم دیگر جهانی نبود و در مرکز زندگی متمدنانه استقرار نداشت. بلکه مفهومی سیاسی بود که در کنار «من چینی» و «من رومی» تعریف می‌شد و با زبان‌های ایرانی و آداب و فرهنگ و اساطیر ایرانی پیوند خورده بود. بعد از آن مفهوم کهن و جهانی «پارسی» تنها در قالبی دینی ادامه یافت و به ویژه در القاب انسان کامل در کیش زرتشتی‌گری و مهرپرستی تثبیت شد.

هگل دولت هخامنشی را نخستین دولت زمین دانسته و آغازگاه تاریخ را با عصر ظهور پارسیان برابر دانسته است. هرچند مفهوم عمومی دولت دیر‌زمانی پیش از کورش پدیدار شده بود و تا قبل از عصر هخامنشی به تکامل پادشاهی‌های بزرگی مانند مصر و ایلام و آشور نیز انجامیده بود، اما بخشی از سخن او همچنان پذیرفتنی است، و آن هم این که مفهوم دولت بعد از ورود هخامنشیان به صحنه تاریخ دگرگون شد، و از الگویی ساده و جنگ‌مدارانه به نظامی پیچیده و پویا از ارتباط‌های هم‌افزای انسانی بدل گشت. عصر هخامنشی در ضمن دورانی بود که تاریخ تکامل یافته در قلمرو ایران‌زمین و مصر و آناتولی و از بستر جغرافیایی‌اش بیرون زد و سرزمین‌ها و قلمرو‌هایی بسیار گسترده را تسخیر کرد و موج ساماندهی اجتماعی‌اش همچنان در سراسر قرون میانه ادامه داشت.

همچنان که تاریخ جهان، و به ویژه تاریخ سیاسی جهان، ادامه مستقیم هخامنشیان است، تاریخ ایران به معنای خاص کلمه را می‌توان ادامه عصر اشکانیان دانست. در دوران اشکانی بود که ایرانیان به عنوان مردمی در میان مردم دیگر بازتعریف شدند. در عصر هخامنشی، ایران مجموعه‌ای از اقوام با زبان و ریخت مشترک بودند که در زمینه‌ای بسیار متنوع و متکثر از اقوام دیگر گنجانده شده بودند، بی آنکه تمایز یا مرزبندی دقیق و روشنی میانشان وجود داشته باشد. شاهنشاهان هخامنشی بی‌تردید به هسته مرکزی ایران‌زمین به عنوان مرکز جغرافیایی دولتشان تکیه داشتند و از پشتیبانی اقوام ایرانی ساکن این قلمرو برخوردار بودند، اما به خاطر سیاست ویژه و انسان‌گرای خویش، در بیانیه‌های رسمی ایشان را هم‌تراز با سایر اقوام می‌شمردند. در تمام اسناد بازمانده از عصر هخامنشی، از سیاهه اقوام و هدیه‌آورندگان تخت جمشید گرفته تا الواح مالی و اسناد مربوط به ساماندهی معابد، هیچ نشانه‌ای از اینکه برتری یا حتا تمایزی میان اقوام ایرانی و غیر ایرانی وجود داشته باشد، به چشم نمی‌خورد. در این دوران البته مفهوم «پارسی» تعریف شد و خصلتی سیاسی یافت. اما مفهوم پارسیان نیز در این عصر از ظرف قومی و قبیله‌ای اولیه‌اش تهی گشت و به صورت نوعی مفهوم انسان کامل باز‌تعریف شد و هم از نظر سیاسی برای تولید طبقه‌ای از نخبگان وفادار به آرمان هخامنشیان به کار گرفته شد، و هم ردپای خود را بر اسطوره‌ها و هنر اقوام گوناگون به جا نهاد.

فروپاشی نظم هخامنشی، به پایان یافتن رویای شیرین اتحاد و هم‌ترازی همه اقوام شبیه بود. مقدونیان و یونانیانی که این دولت را ریشه‌کن کردند، با وجود آن‌که می‌کوشیدند خود را ادامه آن به شمار آورند، اما به کلی از درک سیاست و اخلاق پارسیان ناتوان بودند. ایشان همان یونانی‌زبان‌های برده‌دار و خشنی بودند که برای دیر زمانی در دولتشهر‌های خویش در حاشیه دولتی جهانی زیسته بودند و به قتل و غارت یکدیگر خو گرفته بودند. میان‌پرده مقدونی که در ایران‌زمین جز چند دهه در مناطقی محدود ادامه نیافت، بر محور برتری یونانی‌زبان‌ها بر دیگران استوار شده بود. این ساخت اجتماعی در واقع ادامه سیاست خشن و برده‌دارانه پیشاهخامنشی بود که نیرومند‌تر تر از هر جا در آشور باستان جلوه می‌یافت. مقدونی‌ها و یونانی‌ها ساماندهی اجتماعی و سیاسی خود را بر این قالب کهن استوار کردند و برده‌داری در درون مرز‌ها و غارت‌گری در بیرون مرز‌ها را جایگزین سیاست هخامنشیان کردند که بر اقتصاد پولی در درون مرز‌ها و تجارت با بیرون مرز‌ها استوار شده بود. نظم مقدونی هم از نظر ساختار و جریان‌های تثبیت قدرت به سیاست آشوری شباهت داشت، و هم از نظر ظاهری – مثلا ساز و برگ سربازان و القاب سلطنتی – از آن تقلید می‌کرد. این قالب بدوی و خشن در ایران‌زمین که مهد زایش نظم پارسی بود، دامی نیافت، اما در سرزمینی کهنسال مانند مصر جایگیر شد و این تمدن دیرینه را بر باد داد.

اشکانیان در این میان، خواهان بازسازی نظم پارسی بودند، اما این کار در جهانی که میان قدرت‌های گوناگون تقسیم شده بود، دیگر امکان نداشت. به این ترتیب مفهوم جدیدی به نام ایرانی جایگزین مفهوم جهانی پارسی شد. ایرانی در این دلالت تازه، اقوامی را در بر می‌گرفت که هم‌نشینی جغرافیایی داشتند. به این ترتیب تاریخ تمام دولت‌های ایرانی‌ای که تا دو هزار سال پس از اشکانیان به قدرت دست یافتند، می‌تواند همچون ادامه سیاست نوینی فهم شود، که در دوران شاهنشاهان پارتی تدوین شد و استقرار یافت.


دیدگاه‌ خود را بیان کنید