این نشست به یاری بنیاد فرهنگی جمشید برگزار شد.

خبرنگار امرداد ـ سیاوش نمیرانیان :

بنیاد فرهنگی جمشید جاماسیان یک‌شنبه ۱۹ مهرماه ۱۳۹۴ خورشیدی در نشستی با سخنرانی بهرام روشن‌ضمیر، کارشناس و پژوهشگر تاریخ به بررسی رخ‌دادهای پیرامون داریوش هخامنشی و گئومات‌مغ یا بردیای دروغین، به ویژه آن‌چه در کتاب اومستد آمده، پرداخت. در زیر متن سخنان این پژوهشگر تاریخ آمده است.
در سال ۵۱۹ پ.م داریوش بزرگ در سنگ‌نوشته‌ی بیستون به گونه‌ای مفصل چگونگی بر تخت نشستن خود و رویدادهای سه سال نخست فرمانروایی‌اش را گزارش کرده است. در این سنگ نوشته، او خبر می‌دهد که کمبوجیه، دومین پادشاه هخامنشی، برادر کوچکتر خود بردیا را کشته بود ولی در هنگام جهان‌گشایی‌هایش در مصر به او خبر رسید که کسی در ایران به نام بردیا پسر کوروش، تاج و تخت را به چنگ آورده. کمبوجیه برای بازگشت به ایران شتاب کرد و در حادثه‌ای کشته شد. چون کمبوجیه و کورش هیچ پسری نداشتند، داریوش، عموزاده‌ی آنان با کمک بزرگ‌زادگان پارسی به نبرد با بردیای دروغین (که داریوش او را گئومات مغ می‌نامد) رفتند و با کشتن او، داریوش بر تخت پادشاهی ایران نشست. داریوش در بیستون سپس گزارشی بلند از شورش‌های سراسری در گستره‌ی شاهنشاهی می‌دهد که همه با پیروزی داریوش و سپاهیان وفادارش به پایان رسید. این تاریخ‌نوشته تا نزدیک به ۲۵۰۰ سال پذیرفته می‌نمود. تا این‌که یک استاد خاورشناس آمریکایی به نام آلبرت اومستد در کتابی به نام تاریخ شاهنشاهی هخامنشی (در ایران با ترجمه محمد مقدم) در سال ۱۹۴۸ به گونه‌ای بسیار گزیده و کوتاه در چهار رویه فرضیه‌ای را مطرح کرد که داریوش، دروغ گفته و در بیستون به تحریف تاریخ دست زده و آن‌که او کشته، نه مغی به نام گئومات که دقیقا بردیا پسر کوروش بوده است.
چند سال بعد محمد داندامایف، تاریخ‌نگار روس در کتابی به نام «ایران در زمان نخستین شاهنشاهان هخامنشی» به گسترش این فرضیه پرداخت و پس از آن بسیاری از تاریخ‌نگاران غربی و به تازگی نویسندگان ایرانی، این فرضیه را پذیرفته‌اند. با این‌حال خود داندامایف در واپسین ویرایش دانش‌نامه‌ی ایرانیکا، قطعیت در این داستان را کنار گذاشته و آن را هنوز یک فرضیه می‌داند.
برای نقد این فرضیه باید به خود سرچشمه یعنی کتاب اومستد بازگشت. او در این کتاب برای بیان فرضیه‌ی خویش، یعنی بردیا بودن آن‌که گئومات مغ خوانده شده، هفت نکته را یادآوری می‌کند:
۱- داریوش نسبت دوری با کوروش داشت. پس حتا با پذیرش ادعای او مبنی بر این‌که وارثی برای تاج و تخت کمبوجیه نبود، نیز نمی‌توانیم حقی برای داریوش در نظر بگیریم. به ویژه این‌که به اعتراف خودش، پدر و پدربزرگش زنده و حاضر بودند.
۲- منابع ما درباره‌ی کشته شدن بردیا به دست کمبوجیه هماهنگ نیستند. داریوش می‌گوید او را پیش از لشکرکشی به مصر کشتند و هرودوت این جنایت را به پس از لشکرکشی به مصر نسبت می‌دهد. هرودوت عامل قتل را پرکساسپس می‌داند ولی می‌گوید اختلاف‌نظر است که در کجا بردیا را کشتند.
۳- اینکه هرودوت می‌گوید پرکساسپس در میان مردم شهادت داد که چنین جنایتی کرده و سپس به جهت احساس گناه خودکشی کرد، باورنکردنی و خیالی به نظر می‌رسد.
۴- بنابر گفته‌های هرودوت، بردیای دروغین از این جهت دروغین بود که پسر کوروش نبود، وگرنه نامش بردیا بود. این‌که بنابر گفته‌های هرودوت بردیای دروغین چنان با بردیای راستین همسان بود که مادر و خواهرشان نیز آن‌را تشخیص نداده بودند، کاملا بی‌معنا و ناپذیرفتی است.
۵- روایت آیسخلوس که هم‌زمان با رویداد بود، کاملا وارونه‌ی روایت هرودوت است. بنابرآن ماردوس، پادشاهی قانونی و نه دروغین بود و او به دست آرتافرنس، برادر ناتنی داریوش کشته شد نه به دست خود داریوش.
۶- اصرار و تاکید بیش از اندازه‌ی داریوش بر این‌که شورشیان بر علیه او همه دروغزن‌اند خود نشانگر آن است که این داریوش است که پرخاش می‌کند.
۷- خود داریوش اقرار می‌کند که پس از کشتن مغ، عیلام و بابل شوریدند و پس از این‌که بابل را فراچنگ آورد دیگر جاها نیز شورش کردند و به جز اندک جاهایی، دیگر جاها یا برخاستند و یا بی‌طرف ماندند. حتا در ایالتی که در دست پدر داریوش بود هم آرامش کامل برقرار نشد. حال آن‌که به اعتراف خودش، فرمان‌روایی گئومات مغ در همه جا بی‌گفتگو پذیرفته شده بود.در نقد نکته شماره‌ی ۱ باید گفت، با توجه به نبود هیچ وارثی از کوروش، آرشامه پدربزرگ داریوش به عنوان عموزاده‌ی کمبوجیه‌ی یکم (پدر کوروش بزرگ) دارای حق بود. او به شوند(:دلیل) سن بالا از کار افتاده بود و پسرش ویشتاسپ به هر شوند، پا پس کشید تا نوه اش داریوش بر تخت تکیه زند. در سنت سیاسی خاور(:شرق) باستان، به ویژه در پادشاهی ایلام، عموزاده همچون عمو، برادر و پسر دارای حق وراثت بود. به زیر کشیدن گئومات به دست هفت تن از پارسیان انجام گرفت و در میان آن هفت تن، تنها داریوش چنین تباری داشت. پس به نظر نمی‌رسد او با بحران مشروعیت روبرو شده و مجبور باشد تاریخ را تحریف کند.
سه نکته ی دیگر اومستد (شماره ۲ تا ۴) بیش از آن‌که نقد و خرده‌گیری بر سنگ‌نوشته‌ی بیستون داریوش باشد، مچ‌گیری از هرودوت، تاریخ‌نگار یونانی است. چرا که با توجه به این‌که بیستون ۷۰ سال پیش از تاریخ هرودوت نوشته شده، ناهمگونی(:تناقض) میان این دو منبع تاریخی، به سود بیستون و به زیان هرودوت است. هرودوت را تاریخ‌نگاری داستان‌پرداز می‌شناسیم که بسیار موارد وارون بر خرد و منطق در گفتار خویش آورده. در داستان برآمدن داریوش هم هرودوت داستان‌هایی آورده که به یک رمان پلیسی می‌مانند تا تاریخ. نقدهای اومستد بر هرودوت پذیرفتنی است ولی نمی‌توان با یاری آن، نوشتار داریوش را به زیر پرسش گرفت. چراکه هیچ کدام از شگفتی‌های باورنکردنی داستان هرودوت، در گزارش بیستون نیامده. در ناراستی سرچشمه‌های هرودوت همین بس که او درگیری گئومات و داریوش را در شوش دانسته. حال آن‌که در بیستون میخوانیم که این نبرد سرنوشت ساز در پئیشیاوودا (که پژوهشگران آن را جایی در پارس دانسته‌اند) انجام گرفت. ولی هرودوت توجه نکرده که شوش پیش از فرمانروایی داریوش، ویرانه‌ای از زمان آشوریان بیش نبوده است و هنوز پایتخت هخامنشیان به شوش جابه‌جا نشده بود.
نکته شماره ۵ که اومستد به آن می‌پردازد، تکیه به بیت شعری گنگ و ناروشن از آیسخلوس، نمایشنامه‌نویس یونانی است. اومستد نوشتار او را بسی کهن‌تر از هرودوت و نویسنده را هم‌روزگار آن رویدادها می‌گیرد. حال آن‌که، آیسخلوس در زمان گئومات در گهواره بود و نمایشنامه خود را تنها ۱۲ سال پیش از هرودوت نوشت و هر دوی این آثار با پشتیبانی پریکلسِ دشمن ایران پرداخته شدند. و نمی‌توان این سند را معتبرتر از هرودوت نامید. اقرار علیوف، تاریخ‌نگار اهل شوروی، این بیت را گنگ و نامفهوم می‌داند که چیستان را پیچیده‌تر می‌کند، نه آن‌که آن را بگشاید.اومستد در نکته‌ی ششم کتاب خود، به روان‌شناسی داریوش می‌پردازد و پافشاری داریوش بر دروغزن بودن گئومات و دیگر شورشیان را شوند آن می‌گیرد که داریوش دچار از هم‌گسیختگی روانی بوده. اومستد توجه نمی‌کند که پافشاری بر دیالکتیک دروغ/راست سنتی ادبی و آیینی بوده که از زرتشت به یادگار مانده است. اومستد خود معترف است که داریوش یک مزداپرست زرتشتی بوده. روشن نیست که چگونه داریوش را زرتشتی می‌دانیم ولی از اقتباس او از سبک ادبی گاهان زرتشت، شگفت‌زده می‌شویم؟ بسیاری از پژوهشگران سبک ادبی بیستون را همسان با آثار دیگر خاور باستان چون لوح حمورابی و استوانه بابلی کوروش دانسته‌اند. در آن آثار هم پافشاری نویسنده بر دوگانگی نیک و بد هویداست و اومستد، هرگز خرده‌ای بر آن آثار نگرفته و به روان‌کاوی نویسندگان آن نپرداخته است.
استاد آمریکایی در نکته هفتم کتاب خود به گونه‌ای وانمود می‌کند انگار که شورش‌ها بر ضد داریوش، نه برای جداسری و استقلال‌خواهی اقوام بلکه برای خونخواهی بردیا بوده است. حال آن‌که به گمان می‌رسد پتانسیل نافرمانی از دولت مرکزی همواره وجود داشته است. خود گئومات حتا اگر بردیا بوده باشد، زمانی شورش خود را آغاز کرد که کمبوجیه برادر بزرگتر و شاهنشاه راستین ایران، زنده بود. با این حال کار او بالا گرفت و استان‌های چند به او پیوستند. که این خود نشان از شرایط بحرانی شاهنشاهی هخامنشی، پیش از داریوش دارد. اومستد به اشاره داریوش به این‌که «نبود هیچ مردی، تا این‌که من رسیدم» بدین معنی نیست که در شاهنشاهی آرامش کامل بوده است. چراکه داریوش در همان‌جا میگوید «گئومات بسیاری مردمان را کشت» با توجه به این‌که در بیستون می‌خوانیم که تنها چهار روز پس از کشتن گئومات، بابل شورید، این پرسش پیش می‌آید که آیا پیش از آن‌که خود داریوش راه شاهی و پیک‌های پیشتاز را بنیاد نهد، خبر کشتن بردیای دروغین در پارس می‌توانست در چهار روز به بابل برسد و آیا به راستی جنبش‌های قومی و محلی پیوستگی به داریوش و بردیا می‌داشته است؟ پس به نظر می‌رسد تفسیر اومستد از این رویدادها سلیقه‌ای و خرده‌گیری‌اش بیش از اندازه سخت‌گیرانه است.
از همه مهم‌تر آن‌که، بیستون پس از استوار شدن تخت پادشاهی داریوش نگاشته شد. یعنی او نخست همه دشمنان را سرکوب کرد و سپس به جاودانه کردن این پیروزی پرداخت. پس، در هنگام نوشتن بیستون، دچار بحران مشروعیت نبوده تا مجبور به تحریف تاریخ و دروغ‌گویی شود. حال آن‌که منتقدان بیستون به گونه‌ای به داستان می‌پردازند، انگار بیستون ابزاری مشروعیت‌ساز برای دولتی لرزان و سست‌نهاد بوده است.